غروب شصت و يك
حـتي خـدا مـيان حسـينيهء غمـش
سوگند خورده است به ماه محرمش
شبهاي قدر محترم و با فضيلت اند
امّـا نمي رسند به شبهاي مـاتمش
امروز نه، غروب همان سال شصت و يك
مـا را گـره زدنـد به نخـهاي پـرچمش
اين دستمال گـريه پر از نـور مي شود
وقتي به دست روضـهء خورشيد مي دمش
چشمي كه از براي تو گريان نمي شود
بايد حـواله داد به دست جـهنمش
جانم فداي ِ محتشم خانواده ات
با اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش
لطيفيان
جمعه هجدهم اسفند 1385 |
باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم
دیوها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند
باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفدیده مولا کجاست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها
در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز
سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها
من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیواره
با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی
غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم
دیوها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند
باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفدیده مولا کجاست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها
در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز
سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها
من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیواره
با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی
غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
پنجشنبه سوم اسفند 1385 |
