جسارت
این جشنها برای من آقا نمی شود
شب با چراغ عاریه فردا نمی شود
خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفبد
میخواستم ببینمت اما نمی شود
شمشیرتان کجاست ؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی وا نمی شود
یوسف! به شهر بی هنران وجه خویش را
عرضه مکن که هیچ تقاضا نمی شود
اینجا همه منند، منِ بی خیالِ تو
اینجا کسی برای شما ما نمی شود
آقا جسارت است ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی شود
تاچند فرسخی خودم ایستاده ام
تامرز یأ س ،تا به عدم، تانمی شود
می پرسم از خودم غزلی گفته ای ولی
با این همه ردیف ، چرا با نمی شود؟!
یا علی
رضا جعفری
ما میمیریم
تا شاعران بیمار، شعر بگویند
ما میمیریم بازی قشنگی است
وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس میزند
و روزنامهها هی عکس پدر را مینویسند
کنار آدم های مهم
هر شب هزار بار عروس میشود
و خواهرم هزار بار جیغ میزند
هزار بار، بازی قشنگی است
کارگران ساعت یازده احساساتی میشوند
فردا همه به خیابان می.....
ریز
ریز
میکنند پارچههای رنگی را
آواز میخوانند
میرقصند
والبته شعار میدهند
ما میمیریم...
تا عکاس "تایمز" جایزه بگیرد
من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم.
من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم.
من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد.
« من به هر چه که خواستم نرسيدم ...
اما به هر چه که نياز داشتم رسیدم
اگر دنياي ما دنياي سنگ است، بدان سنگيني سنگم قشنگ است... اگر دنياي ما دنياي درد است ، بدان عاشق شدن از بهر رنج است... اگر عاشق شدن هم يك گناه است ، دل عاشق شكستن صد گناه است .
زندگی :
راستی چند روزیکه ننوشتم به خاطر شکستگی پاهام بود ببخشید عزیزا
قصه آدم، قصه يك دل است و يك نردبان. قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا. قصه آدم، قصه هزار راه است و يك نشاني.قصه جستوجو. قصه از هر كجا تا او.قصه آدم، قصه پيله است و پروانه، قصة تنيدن و پاره كردن. قصه به درآمدن، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلي كه روي اولين پله مانده است، دلي كه از بالا بلندي واهمه دارد، از افتادن.
پايين پاي نردبانت چقدر دل افتاده است!
دست دلم را ميگيري؟ مواظبي كه نيفتد؟
من هنوز اول قصهام؛ قصه هزار راه و يك نشاني.
نشانيت را اما گم كردهام. باد وزيد و نشانيات را بُرد.
نشانيات را دوباره به من ميدهي؟ با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
من هنوز اول قصهام. قصه پيله و پروانه، كسي پيله بافتن را يادم نداده است. به من ميگويي پيلهام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
دو بال ناتمام و يك آسمان
من هنوز اول قصهام. قصه...
اما حالا ماييم و...
ماييم وتهي دستي وتشنگي
ماييم واين صحيفه ناتمام وچشمهايي كه در انتظار توست
ماييم وشبهاي شوق كه به واژهاي ندبه صبح مي شود
ماييم وصفاي سجاده هايي كه فرج را جست وجو مي كند .
ماييم وكوه ، كه شرمنده طاقت توست.
ماييم و ...
اما توآسمان نشيني وتنها به آسمان مي انديشي وبه خداوند
اما من
آنقدر غم نيامدنت را گريسته ام كه تمام غروب هايم رنگ گرفته عصر جمعه را دارد .
اما باز هم شبها وروزها ذکر تو را باتسبيح انگشتان ميشمرم .
چون ....
وعده ديدار تزديك است....
ما را دریاب !