تبليغاتX
از نفس افتاده

خواستم یاری کنم اما نشد....

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

حرفت قبول ، لایق خوبی نبوده ام

وقتی بدم ، موافق خوبی نبوده ام

فهمیدی این که خنده ی تلخم تصنعی است؟

اَلحَق که من منافق خوبی نبوده ام !

حرفت قبول ، هرچه که گفتی قبول ، آه

اما نگو که عاشق خوبی نبوده ام !

 

می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست

می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای
در دست های ليز تو باشم خدا نخواست

گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن
مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست

مي خواستم كه مجلس ختمی برای اين
پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست

آه اي پریِ هر چه غزلگريه! خواستم
بيت ترانه‏ای ز تو باشم خدا نخواست

مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست

نفرين به من كه پوچی دستم بزرگ بود
می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست .

 

 

زنگ باران ، زنگ خدا بود ...

چهارشنبه بیستم آبان 1388
 

سیب های کال

هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...

یادش بخیر ، زنگ خنده و هیاهو بود ...

یادش بخیر ، وقتی زنگ به صدا در می آمد ، وقتی زنگ خیس باران به صدا در می آمد ،

خنده روی لب هایمان می نشست ...

دیگر دلمان نمی گرفت ...

وقتی نوبت به زنگ باران می رسید ،

غصه هایمان را با آب آن می شستیم و تنمان را پر از قطره های طراوت و تازگی آن می کردیم .

یادش بخیر ، هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...

معلمش ابر بود و مدرسه اش آسمان ، و زمین حیات بازی اش ...

از حوض چاله های پر از آب که عکس مان در آن می افتاد ، آب پاکی می نوشیدیم ، 

و روی نیکمت های پر از شبنم حمام باران می گرفتیم ...

بوی خاک باران خورده تا ته کوچه ی مشاممان می رسید ، 

و ما سیر نمی شدیم از هر چه خاک و خاک بازی و زمین ...

می رفتیم و می رسیدیم و می ماندیم در شهر آبی ها ...

مادرم نگران درس های دیگرمان بود !

مادرم دنبال ما می آمد ، و ما در زیر چادر مادر باز در خیال باران گم می شدیم ...

یادش بخیر ، زنگ باران ، زنگ تازگی بود ، زنگ شادی ، زنگ سبزی ، زنگ آبی ،

زنگ کودکی و زندگی های کودکانه ...

زنگ باران را هنوز به یاد دارم ...

زمین خوردنهای پر از تشنگی را ، تشنه برای گل آلوده شدن ، تشنه برای غر زدن های مادر ،

برای تازه شدن های دیگر ...

یادش بخیر که بوی نم مرا تا اوج لطافت و تازگی پرواز می داد ...

می رفتم با شور کودکانه ام ، می دویدم ، می خندیدم ...

و از صدای خنده هایم پنجره ها به سوی کوچه ی باران باز می شدند ...

پدرم با چتری که بر سر می گرفت به سویم می آمد ،

و من افسوس می خوردم که چرا پدر زنگ باران را دوست ندارد ؟

باران که می بارید دیگر به فکر مشق هایی که ننوشته بودم نمی افتادم ،

دیگر غصه ی امتحان فردا را نمی خوردم ...

زنگ باران ، زنگ بی خیالی بود ، زنگ آسودگی ، زنگ آسمانی شدن ...

زنگ رها شدن از هر چه زمین و زمان ...

زنگ باران آزاد بودم ، زنگ باران پرنده ها می خواندند ، زنگ باران درختان سبزتر می شدند ...

زنگ باران گل سرخ گونه هایش پر از شبنم می شد ...

زنگ باران همه چیز زیباتر بود ...

زنگ باران معلم انشا پنجره را باز می گذاشت ، تا حیاط بازی باران را ببیند ...

تا به بچه ها بگوید شور بی نهایت مرا با واژه ها به رخ دفترهایشان بکشند ... !

تا بتوانند بخوانند حس قطرات باران را ...

تا بتواند سیراب کنند عطش خود را ...

زنگ باران زنگ نیایش بود ، زنگ راز و نیاز با آب ، با پاکی ...

زنگ باران را دوست داشتم ...

زنگ باران درس هایم را می خواندم ...

می فهمیدم ، زنگ باران هر چه معلم آسمان می گفت ...

می شنیدم و چشم از حرف های خیسش بر نمی داشتم ...

زنگ باران دلم بی خیال غصه هایش می شد ...

زنگ باران پر از سکوت خیس آسمان می شد ،

و من به حرف های زمین گوش می دادم که با قطره های باران سخن ها داشت که می گفت ...

شاید زنگ باران زمین گریه می کرد ...

شاید زنگ باران تنها برای این به صدا در می آمد که آسمان و زمین و گلها ،

که خانه ها و آدم ها ، همه گریه کنند ...

بی آنکه اشک هایشان را کسی ببیند ...

آخر زنگ باران ، زنگ گریه های من بود ...

زنگ باران گریه می کردم ، بغض هایم می شکستند و من سبک می شدم ...

سبک تر از ابرها و بالا می رفتم ... بالاتر از آبی آسمان ...

زنگ باران دلم برای هیچ کس و هیچ چیز پر نمی کشید ...

زنگ باران ، زنگ خدا بود ...

زنگ باران ، زنگ زندگی بود ...

یادش بخیر ،

هنوز هم به یاد دارم زنگ زندگی باران را ...

*پ.ن.*باران که می بارد تو در راهی...

 

روزی که در نگاه تو افتد نگاه ها...

سه شنبه دوازدهم آبان 1388
از پل های زیادی پریده ام

در رودخانه های بسیاری غرق شده ام

بارها

شاخ به شاخ شده ام با زندگی

بارها

گلوله خورده ام

و بارها

مرده ام

عشق

از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است....

از من گرفته اند تو را این گناه ها

پس کی تمام می شود این اشتباه ها؟

یک لحظه  دور می شوم از یاد تو  ولی

تاثیر   آن نمی ورد از   بین   ماه   ها

با این حساب سخت به بیراهه میرویم

کی ختم میشود به تو این کوره راه ها؟

بی تو غبار بر دل آیینه ها نشست

وقتش نشد به سر برسد درد و آه ها؟

تا بلکه یوسف به سفر رفته عاقبت

بیرون بییاید از دل تاریک چاه ها

از شرم کارهای غلط آب میشویم

روزی که در  نگاه  تو  افتد نگاه ها...

 

 
Blog Skin