زنگ باران ، زنگ خدا بود ...
چهارشنبه بیستم آبان 1388
هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...
یادش بخیر ، زنگ خنده و هیاهو بود ...
یادش بخیر ، وقتی زنگ به صدا در می آمد ، وقتی زنگ خیس باران به صدا در می آمد ،
خنده روی لب هایمان می نشست ...
دیگر دلمان نمی گرفت ...
وقتی نوبت به زنگ باران می رسید ،
غصه هایمان را با آب آن می شستیم و تنمان را پر از قطره های طراوت و تازگی آن می کردیم .
یادش بخیر ، هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...
معلمش ابر بود و مدرسه اش آسمان ، و زمین حیات بازی اش ...

از حوض چاله های پر از آب که عکس مان در آن می افتاد ، آب پاکی می نوشیدیم ،
و روی نیکمت های پر از شبنم حمام باران می گرفتیم ...
بوی خاک باران خورده تا ته کوچه ی مشاممان می رسید ،
و ما سیر نمی شدیم از هر چه خاک و خاک بازی و زمین ...
می رفتیم و می رسیدیم و می ماندیم در شهر آبی ها ...
مادرم نگران درس های دیگرمان بود !
مادرم دنبال ما می آمد ، و ما در زیر چادر مادر باز در خیال باران گم می شدیم ...
یادش بخیر ، زنگ باران ، زنگ تازگی بود ، زنگ شادی ، زنگ سبزی ، زنگ آبی ،
زنگ کودکی و زندگی های کودکانه ...
زنگ باران را هنوز به یاد دارم ...

زمین خوردنهای پر از تشنگی را ، تشنه برای گل آلوده شدن ، تشنه برای غر زدن های مادر ،
برای تازه شدن های دیگر ...
یادش بخیر که بوی نم مرا تا اوج لطافت و تازگی پرواز می داد ...
می رفتم با شور کودکانه ام ، می دویدم ، می خندیدم ...
و از صدای خنده هایم پنجره ها به سوی کوچه ی باران باز می شدند ...
پدرم با چتری که بر سر می گرفت به سویم می آمد ،
و من افسوس می خوردم که چرا پدر زنگ باران را دوست ندارد ؟

باران که می بارید دیگر به فکر مشق هایی که ننوشته بودم نمی افتادم ،
دیگر غصه ی امتحان فردا را نمی خوردم ...
زنگ باران ، زنگ بی خیالی بود ، زنگ آسودگی ، زنگ آسمانی شدن ...
زنگ رها شدن از هر چه زمین و زمان ...
زنگ باران آزاد بودم ، زنگ باران پرنده ها می خواندند ، زنگ باران درختان سبزتر می شدند ...
زنگ باران گل سرخ گونه هایش پر از شبنم می شد ...
زنگ باران همه چیز زیباتر بود ...

زنگ باران معلم انشا پنجره را باز می گذاشت ، تا حیاط بازی باران را ببیند ...
تا به بچه ها بگوید شور بی نهایت مرا با واژه ها به رخ دفترهایشان بکشند ... !
تا بتوانند بخوانند حس قطرات باران را ...
تا بتواند سیراب کنند عطش خود را ...
زنگ باران زنگ نیایش بود ، زنگ راز و نیاز با آب ، با پاکی ...
زنگ باران را دوست داشتم ...
زنگ باران درس هایم را می خواندم ...
می فهمیدم ، زنگ باران هر چه معلم آسمان می گفت ...
می شنیدم و چشم از حرف های خیسش بر نمی داشتم ...
زنگ باران دلم بی خیال غصه هایش می شد ...

زنگ باران پر از سکوت خیس آسمان می شد ،
و من به حرف های زمین گوش می دادم که با قطره های باران سخن ها داشت که می گفت ...
شاید زنگ باران زمین گریه می کرد ...
شاید زنگ باران تنها برای این به صدا در می آمد که آسمان و زمین و گلها ،
که خانه ها و آدم ها ، همه گریه کنند ...
بی آنکه اشک هایشان را کسی ببیند ...
آخر زنگ باران ، زنگ گریه های من بود ...

زنگ باران گریه می کردم ، بغض هایم می شکستند و من سبک می شدم ...
سبک تر از ابرها و بالا می رفتم ... بالاتر از آبی آسمان ...
زنگ باران دلم برای هیچ کس و هیچ چیز پر نمی کشید ...
زنگ باران ، زنگ خدا بود ...
زنگ باران ، زنگ زندگی بود ...
یادش بخیر ،
هنوز هم به یاد دارم زنگ زندگی باران را ...

*پ.ن.*باران که می بارد تو در راهی...
روزی که در نگاه تو افتد نگاه ها...
سه شنبه دوازدهم آبان 1388در رودخانه های بسیاری غرق شده ام
بارها
شاخ به شاخ شده ام با زندگی
بارها
گلوله خورده ام
و بارها
مرده ام
عشق
از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است....
از من گرفته اند تو را این گناه ها
پس کی تمام می شود این اشتباه ها؟
یک لحظه دور می شوم از یاد تو ولی
تاثیر آن نمی ورد از بین ماه ها
با این حساب سخت به بیراهه میرویم
کی ختم میشود به تو این کوره راه ها؟
بی تو غبار بر دل آیینه ها نشست
وقتش نشد به سر برسد درد و آه ها؟
تا بلکه یوسف به سفر رفته عاقبت
بیرون بییاید از دل تاریک چاه ها
از شرم کارهای غلط آب میشویم
روزی که در نگاه تو افتد نگاه ها...
بی عشق رضا هر آنکه سر کرد هر لحظه ی زندگی ضرر کرد
چهارشنبه ششم آبان 1388گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...
چشمههاي خروشان تو را ميشناسند
موجهاي پريشان تو را ميشناسند
پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگهاي بيابان تو را ميشناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را ميشناسند
از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را ميشناسند
اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را ميشناسند
كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچههاي خراسان، تو را ميشناسند
(قیصر امین پور)
علی بن موسی الرضا می فرمایند:گناه ديگران تو را از گناه خويشتن غافل نسازد . ونعمت ديگرانهم تو را از نعمتي كه به تو عنايت فرموده غافل نسازد.و مردم تورا از رحمت الهي كه به آن اميد واري نا اميدت نسازد(الحياه ج 1)


